اهل هزار و يك شب قصه ها

عشق یعنی چه ؟


دختری کنجکاو پرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت : اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب این به تو نیامده است.

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر پیچ  و خم

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین و قاف است و دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه ای بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر عشق را فرمود:

حد هشتاد تازیانه بر پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن از دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم...!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 21:29  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

نکته های زندگی از گابریل گارسیا مارکز

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات هم پدران.

در 20 سالگی یادگرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی آموختم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز 8 ساعته و پدر را از داشتن یک شب 8 ساعته محروم می کند.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی آموختم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن این نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ، بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم ، دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم 10 درصد از زندگی، چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهد.

در 50 سالگی پی بردم کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را بامغز باید گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد، اما بدون ایثار نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مسأله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی که فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهدو به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست.

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 20:51  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 


http://ahle-1001-shab.persiangig.com/image/iqlc795uk493zihhqaaw.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 21:26  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

مائده زمینی

ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی.هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. همان دم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ما را از خدا بر می گرداند. ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد دریغا که نمی دانیم همچنان که در اتنظار او به سر می بریم به کدام درگاه نیاز آوریم، سرانجام اینطور می گوییم که او در همه جا هست ، هرجا و نایافتنی است.

به هرکجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد. خدا همان است که پیش روی ماست. ناتانائیل، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که به آن می نگری.

ناتانائیل، من شوق را به تو خواهم آموخت . اعمال ما به ما وابسته است، همچنان که درخشندگی به فسفر، درست است که اعمال ما ، ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته باشد دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است.

برای من خواندن اینکه شن ساحل ها نرم است کافی نیست، می خواهم پای برهنه ام این نرمی را احساس کند.معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است. هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد، مگر آنکه فورا آرزو کرده ام تمام مهر من آن را در بر گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 21:27  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد....

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

                                     در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله

                                    در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

                                    شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا

                                   صیدی که در کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

                                  وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت

                                   با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

                                   گو مشت خاک ماهم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروز کوه و صحرا

                                 مجنون گذشته باشد ، فرهاد رفته باشد


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 17:56  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار روبه راه بود

هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

"تو دعای کوچک منی"

بعد هم مرا " مستجاب " کرد

پرده ها کنار رفت

خود بخود

با شروع بازی خدا "عشق" افتتاح شد

سالهاست اسم بازی من و خدا

" زندگی است"

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلی است

"زندگی"

"بازی خدا و یک عروسک گلی است"

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 17:44  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

تولدم مبارک

اگر بتوانم در گوشه قلب تو جای دنجی رابرای خود پیدا کنم ، زندگی ام ، این بیست وپنج بهاری که به پلک بر هم زدنی به خزان رسیده به بیهودگی نگذشته است .

اگر بتوانم در آخرین نامه ام صادقانه بگویم هریک از واژها می توانند آفریننده روحهای بزرگ باشند ،روحهای تشنه ای که می خواهند به دیدارخداوند نایل شوند ، نفسی به آسودگی خواهم کشید .

اگر بتوانم شوقهای خفته در درونم را بیدار کنم تا ببینی در سطر سطر دستهایم چه حکایت هایی از عشق بی پایان تو نهفته است ،آرام چشم بر هم میگذارم.

اگر بتوانم به تو بگویم تنهایی من شبیه پیامبری است که به غیر از دوستی تو حرفی برزبان نیاورده، تحمل ادامه شب چه قدر آسان می شود .

اگر بتوانم آنقدر به تو نزدیک شوم که در میان نفسهایت بوی خدا را بشنوم ، بی دغدغه سختی های جهان را پشت سر میگذارم.

دلم میخواهد تا صبحی که مردگان از خواب سنگین خود برمی خیزندباتو حرف بزنم وتمام واژه هایی را که به یاد تو جمع کرده ام ،نشانت بدهم،اما حیف...ناگهان باران از راه می رسدوصاعقه ها ورعد ها صدایم را با خود می برند.

دلم می خواهد هر لحظه از روزهای باقی مانده عمرم یک شعر باشد، یک شعله ، یک سکوت ، یک آرزو و آنقدر بکر وبدیع جلوه کنم که هیچ گاه چشم از من بر نداری.

دلم می خواهد زمین همچنان به گردش خود ادامه دهد تا فرصت کنم تمام گلهای دنیا را به یاد مهربانی های تو ببویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:38  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

خاک خوشبخت

سالها پیش از این گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی ...! 

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

اینهمه از خدا دور هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:6  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

حال خود

دیگر از نسیم نمی خواهم که به باغ خاطرات یاد مرا بیاورد.

 دیگر هیچ گاه با ترنم صدای باران بهار، به یاد صدای تو اشک

 نخواهم ریخت.

 بگذار سینه ام به کویری سوزان و خشک میدل شود تا هیچ جوانه ای

 از عشق در آن شکوفه نزند.

 آه ای ماهیان سواره بر موج مرا هم با خود به عمق دریاها ببرید

 که از ساحل بیزارم، بگذارید در میان یک صدف تن غم آلوده ام را

 پنهان سازم.

 می خواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون شود.

می خواهم غرق و نیست شوم،تا نامحرمان عشق مرا از خاطرشان بزدایند.

 دیگر هیچ احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم،

 نه خشمی، نه رحمی، نه غمی و نه عشقی. فقط بیتاب گریزم.

 میخواهم تکیه بر بازوی ابر از اینجا بگریزم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:25  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

عشق پاک

تقدیم به دوستم به یاد رنج فراوانش

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو...
برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام آرام بهم بند زنم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:14  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

یک شبی مجنون نمازش راشکست


بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد برلب درگاه او


پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یارب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای


وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یاربت


غیر لیلا برنیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی


دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر میزنی


در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بی قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:22  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

یاد تو

دوست دارم هر روز پنج بار پنجره روحم را به سوي تو باز كنم و

عاشقانه با تو حرف بزنم. 

                                                                                                                                      

دوست دارم هر وقت دفتر شعرم مه آلود مي شود و تن حرفهايم

درد مي گيردآنها را  به ملاقات تو بفرستم. 

                                                                                           

دوست دارم وقتي با تو گفتگو مي كنم،هيچ كبوتري ميان حرفم نپرد

وآنقدرمحوزيبايي تو باشم كه حتي اگر زمين از سقف هستي فرو

بيفتدپلك بر هم نزنم.  

        

علفها و زنجره ها به من گفته اند:تو دروازه مهربانيت را به روي

 گنهكارترين صداها نيز نمي بندي.تو همه را دوست داري.  

                                                                             

مردابي كهنه مي گفت:اگر خدا مرا دوست ندارد پس چرا مدام

نيلوفران رابه سوي من مي فرستد؟                                                                                                                   

 

دوست دارم در من جاري باشي و سلولهايم در نام تو زندگي كنند.  

                   

وقتي دلم از خيابانهاي زنگار گرفته و خانه هاي متّكبر ميگيرد،

به تُنگ بلوري كه روي رُف گذاشته ام نگاه ميكنم و با خود مي گويم:

خوشا به حال ماهيها كه گناه نمي كنند.

  

مهربانا!                                                                                                    

 

چه كنم با اين گناهاني كه مرا از تو دور كرده اند؟دير سالي است

 كه در قفس نفس زنداني ام و هيچ پرنده اي به من جرعه اي

 پروازنمي نوشاند. بالهايم آسمان را فراموش كرده اند.

در دشت آرزوهايم جز گياهان هرز نمي رويد. 

                                         

نازنينا!                                                                                                  

 

ناز نگاه تو را در كدام بازارهاي جهان مي توان خريد؟چگونه ميتوان

تا قيامت مقيم نفسهاي شرقي تو شد؟

                                                                           

دوست دارم نماز پرستو ها و درختان و كوهها را ببينم و در نماز

 جماعت رودها حا ضر شوم.  

                                                                                                                           

آفريدگارا!                                                                                               

 

از آينه ها بخواه غبار گناه را از چهره من برگيرند و به فرشته ها

بگو با من آشتي كنند. 

                                                                                                             

وقتي دلم تنها مي شود،وقتي غصّه ها مثل سنگهاي مُهلك

 آسماني باريدن مي گير ند،فقط با زورق ذكر تو به ساحل

آرامش مي رسم.                                    

                  

دوست دارم دستهاي گنهكارم را به سوي تو دراز كنم،يقين دارم

 دستهايم را به گرمي خواهي فشرد.قناريها و شب بوها به من گفته اند:

                                                 

 

تو همه را دوست داري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:54  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

پروردگارا...

پروردگارا...

 

 اگر به آن خاطر به سوی تو می آیم که مرا لذت بهشت بخشی تمام درهای بهشت را به رویم ببند.

 

و اگر به خاطر آن به سوی تو می آیم که مرا از آتش دوزخ رهایی بخشی بگذار تا آنجا بسوزم.

 

اما ای معبود من اگر به خاطر تو به سوی تو می آیم مرا از خود مران، متبرکم گردان تا در کنار زیبایی جاودانه ات تا ابد لانه کنم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

نکته های زندگی از گابریل گارسیا مارکز

۱-دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو،  بلکه بخاطر

 شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم.


2 – هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد  و کسی که

 چنین ارزشی دارد  باعث اشک ریختن تو نمیشود.

 

3 – اگر کسی آنطور که میخواهی دوستت ندارد،

 به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد


4 – دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد

 ولی قلب تو را لمس کند.


5 – بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او

باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.


6 هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون هر

 کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود.


7 – تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی

 برای  بعضی افراد تمام دنیا هستی.


8 – هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو

 بگذراند، نگذران.


9 –
 شایدخدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب

 را بشناسی و سپس شخص مناسب را.  به این ترتیب وقتی

او را یافتی بهتر میتوانی شکرگزار باشی.


10 – به چیزی که گذشت غم مخور،  به آنچه پس از آن آمد

لبخند بزن.


11 – همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند.  با این حال

همواره به دیگران اعتماد کن  و فقط مواظب باش که به کسی

که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.


12 – خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را

میشناسی، قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار

 داشته باشی او تو را بشناسد.


13 – زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها

 در زمانی اتفاق می افتد  که انتظارش را نداری.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 21:7  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

صبج ظهور

امشب چه سکوتی همه جا را فرا گرفته است!!!

 و دیشب و چند شب قبل چه غوغایی بود!!!

 آخه همه جا جشن و سرور بود به خاطر نیمه شعبان

 و تولد منجی عالم بشریت  حضرت صاحب الزمان 

      

راستی اینهمه جشن و پایکوبی برای خود آقاست

 یا برای اینکه حاجتمون رو گرفتیم؟!بیشتر ماها

  به این خاطر جشن می گیریم که یا حاجت گرفتیم

 یا می خواهیم حاجت بگیریم ؟؟؟

بیاید از حالا نیت هامون و دعاهامون رو خالص کنیم

 و اگر کاری میکنیم وحتی وقتی  دعای فرجی می خونیم

  و میگیم اللهم عجل لولیک الفرج  فقط و فقط به خاطر

خود آقا امام زمان باشه تا خدا هم حاجت اصلی که همون

 فرج مولاست رو بهمون بده...

 

                             به امید صبح ظهور 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:45  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

خدا کند که بیایی...

 

گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی 

اسیرطعنه خارم خدا کند که بیایی

 

چو بید دست و دلم را به چنگ باد سپرده ام 

پرازترانه واشکم خدا کند که بیایی

 

پرازترانه واشکم به چشم های تو سوگند 

برای آنکه ببارم خدا کند که بیایی

 

تمام سهم نگاهم ازآسمان وزمین تو 

تمام داروندارم خدا کند که بیایی

 

کنار جاده شب ها برای آمدنت آه 

هنوزآینه دارم خدا کند که بیایی

 

برای گریه، تماشا، بهانه هرچه که باشد 

کنارچوبه دارم خدا کند که بیایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:21  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

لیله الرغایب

 

 

امشب لیله الرغایب است، شب آرزوها، شب امیدها، شب راز و

 

 نیاز، امشب درهای آسمان باز است.امشب هرچی دلت می خواد

 

با خدا حرف بزن و باهاش درد  دل کن، هر حاجتی که داری ازش

 

بخواه مطمئن باش بهت میده اگه مصلحت باشه، آخه ما هیچ وقت

 

مصلحت خودمون رو نمی دونیم و چه بهتر که کارمون رو به خدا واگذار

 

کنیم و به اون توکل کنیم.

 

راستی اگه بهتون بگن که امشب فقط یکی از آرزوهات براورده

 

 میشه و فقط می تونی یه آرزو کنی چی از خدا می خوای؟

 

 

 یکی میگفت من از خدا می خوام که آیندمو بهم نشون بده .

 

آیا به نظر شما این آرزوی خوبیه؟ آیا در این صورت زندگی

 

 برامون لذ تی داشت، آیا وقتی میفهمیدیم که قراره چه اتفاقی

 

بیفته احساس نگرانی یا ترس یا شادی و از همه مهمتر خدا

 

رو شکر میکردیم؟

 

یکی میگفت من  احساس میکنم بنده فراموش شده خدا هستم

 

 آخه هرچی ازش می خوام بهم نمیده اگه خدا واقعا دوستم داره

 

 میخوام امشب بهم نشون بده و حاجتمو ازش بگیرم.

 

 من توصیه میکنم به این جور افراد که مطلب زیر رو بخونن و

 

بعدش این حرفو بزنن:

 

   شبی خواب دیدم : فقط من و خدا در ساحل قدم میزنیم، پرده هایی

 

 از زندگی ام در آسمان ظاهر شد. با ظهور هر پرده رد پایی بر شنهای

 

ساحل ایجاد می گشت، گاهی دو و گاهی یک رد پا شکل می گرفت،

 

من پریشان شدم  زیرا دیدم در نشیب های زندگی ام وقتی از خستگی

 

 و شکست و اندوه رنج میبردم فقط یک رد پا وجود داشت ،

 

 از این رو به خدا گفتم: خدایا تو به من قول دادی اگر تو را بخوانم،

 

اگر تو را صدا بزنم، اگر تو را دنبال کنم تو همیشه با من خواهی بود

 

 و همیشه با من راه خواهی آمد، ولی در بد ترین بحرانهای زندگی ام

 

فقط یک رد پا بر شن باقی مانده است ، چرا آنگاه که به شدت به  تو

 

 نیاز داشتم تو آنجا با من نبودی؟ خدا پاسخ داد:

 

 آن زمان که تو فقط یک رد پا می دیدی تمام مدت بر دستهایم

 

و در آغوشم تو را حمل می کردم.

 

 

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و

 

 سر پناه بی کسی ام بود اما طوفان تو آن را از من گرفت. کجای

 

 دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود،

 

 تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژ گون کند، تو از کمین مار

 

 پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم

 

 و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

 

 

یه نفر کوهنوردی می کرده که ناگهان پاش به سنگی می خوره

 

 و پرت میشه به زور خودشو به سنگی آویزون میکنه در همین لحظه

 

 خدارو صدا میزنه میگه خدایا کمکم کن، خدا بهش میگه اگه به من

 

 اعتماد داری دستاتو ول کن. میگه اگه دستامو ول کنم می افتم

 

 پایین و می میرم همیطور می مونه ، تا اینکه صبح مردم می آن

 

 و میبینن که اون شخص از سرما یخ زده و مرده و اگه دستاشو ول

 

 میکرد فقط یک متر تا زمین فاصله داشت و چون شب بوده خودش

 

نمی دیده(اینم نتیجه اعتماد نکردن به خدا)

 

 

 

 

امشب دعا کنیم که خدا دلی سبز و بزرگ بهمون بده که در وقت

 

 خستگی از ناملایمات زندگی فقط و فقط به خدا توکل کنیم و

 

 همیشه بگیم خدایا دستمو بگیر و کمکم کن .

 

 

 

امشب موقع خوابیدن ، موقع فراغت از کارها و مشغله های فکری

 

و جسمی اگه چند لحظه ای تنها شدید با خدا خلوت کنید و راز و نیاز کنید

 

 

 کاش شب وقتی که تنها می شویم       با خدای یاسها خلوت کنیم

 

 

و در آخر ما رو هم فراموش نکنید:  

 

 تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را ،

                                              میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

                               

 

                                  التماس دعا 

 

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد        گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را       وقت قسمت کردن شادی کنیم

 

کاش وقتی آسمان بارانی است       از زلال چشم هایش تر شویم 

وقت پاییز از هجوم دست باد            کاش مثل پونه ها پر پر شویم

 

 کاش وقتی چشم هایی ابریند          به خود آییم و سپس کاری کنیم      

از نگاه زرد گلدان هایمان                  کاش با رغبت پرستاری کنیم

 

 کاش دلتنگ شقایق ها شویم             به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم      با خدای یاسها خلوت کنیم   

 

 کاش گاهی در مسیر زندگی               باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را                 با خطوط دوستی مبهم کنیم

 

کاش با چشمانمان عهدی کنیم        وقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موجها                      دردهای آبیش را بشنویم

 

کاش مثل آب، مثل چشمه سار               گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا می رویم             کاش این پرواز را باور کنیم

 

کاش با حرفی که چندان سبز نیست    قلب های نقره ای را نشکنیم 

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه          چشم های خفته را رنگی زنیم

 

کاش بین ساکنان شهر عشق              رد پای خویش را پیدا کنیم

کاش با الهام از وجدان خویش            یک گره از کار دلها وا کنیم

 

کاش رسم دوستی را ساده تر            مهربانانتر آسمانی تر کنیم

کاش در نقاشی دیدارمان               شوق ها را ارغوانی تر کنیم

 

کاش اشکی قلبماه را بشکند          با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرکها تشنه اند            ما به جای ابرها گریان شویم

 

کاش وقتی آرزویی می کنیم             از دل شفافمان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد                    حرفهای قلبمان را بشنود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 17:37  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

غصه نخور...

ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

 

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مث تو و من نمی شن

 

ماه من غصه نخورمث ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

 

ماه من غصه نخور، گریه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست

 

ماه من غصه نخور، زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

 

ماه من غصه نخور، پنجره مون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلای عاشق نازه هنوز

 

ماه من غصه نخور، باز داره فصل سیب می شه

می دونم گاهی آدم، تو وطنش غریب میشه

 

ماه من غصه نخور، ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن

 

ماه من غصه نخور،شمعدونیا صورتی ان

دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتی ان

 

ماه من غصه نخور،سبک میشی بارون بیاد

توی عاشقی نبایذ ترسید از کم و زیاد

 

ماه من غصه نخور،خاطره هامون کودکن

توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

 

ماه من غصه نخور،بازی زمین خوردن داره

کار دنیا همینه، تولد و مردن داره

 

ماه من غصه نخور،تاب بازی افتادن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

 

ماه من غصه نخور،گلا میان عیادتت

به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت

 

ماه من غصه نخور،خیلیا تنهان مثل تو

خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مث تو

 

ماه من غصه نخور،زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه، آدم نمی شه

 

ماه من غصه نخور،حافظ واست وا می کنم

شعراشو می خونم و تو رو مداوا می کنم

 

ماه من غصه نخور، دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم، تو هم جدا، منم جدا
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:27  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس وحال
 در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از آشنایی یک دو سالی می گذشت
 یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
 دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم وسربسته بود
 چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
 خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بودم توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
 این چنین آغاز شد
دلبستگی

 وای از آن شب زنده داری تا سحر
 وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم این
عشق
می شد بیشتر
 آمد و در خلوتم دم ساز شد

 گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش

گفتمش در
عشق پا بر جا ست دل
 گر گشا یی چشم دل زیباست دل
 گر تو زورقوان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
 دل ز
عشق
روی  تو حیران شده
در پی
عشق تو سرگردان شده

 گفت

گفت در
عشقت وفادارم بدان
 من تو را بس دوست می دارم بدان
 شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمانم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش
عشقت
به دل افزون شده
 دل زجادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
هم چو
عشق
من هیچ گل زیبا نبود
 خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی هاق بود
روزگار اما وفا  با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای
عشق
ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه  هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
 یار مارا از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و
عاشق
کم نبود
 بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از
عشق
جز ماتم نبود
با من دیوانه ساده عهد بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلداری دگر عهد بست
با که گویم که او هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
 این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل بین بی من نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
 باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
 بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تاروپود
گر چه آب رفته باز آید به رود
 ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:23  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

قصه رفتن...

 

رفتی و این دل وامانده چه بی تاب شکست

مثل آیینه در اسارت قاب شکست

یک سبد اشک ستاره از نگاه ماه ریخت

بغض تلخ آسمان با اشک مهتاب شکست

انتظارت خواب را از چشم بی تابم گرفت

پیش چشم خیره بر در حرمت خواب شکست

ما اهوارایی ترین عشق زمین را داشتیم

حیف شد در دست ما این عشق نایاب شکست

ای دلت دریاترین ـ این ساحل غربت زده

بی تو قلب خسته ام در حسرت آب شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:41  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

حسرت

دستی تمام هستی ام را زیر و رو کرد 

        

                    در قلب من ویرانه ها را جستجو کرد

 

چون شبنمی افتاده بر گلبرگهایم 

               

                    غمهای من را با نگاهش شستشو کرد

 

تنها و سرگردان و بی کس مانده بودم

         

                    با بی کسی هایم نشست و گفتگو کرد

 

وقتی که در بیراهه ها سر گشته بودم

          

                        آمد تمام غربتم را رفت و رو کرد

 

وقتی که حسرت همدم و همزاد من شد

 

                      این دل صفای بودنش را آرزو کرد

 

رفت و میان کوچه های غم گرفته 

 

                      اشکم حضور غصه را یکباره رو کرد

 

دیشب دلم چون کودکی دلگیر و خسته

 

               آهسته بر سنگی نشست و های و هو کرد

 

گفتم چرا اینگونه ویرانی دل من 

 

               گفتا که دستی هستی ام را زیر و رو کرد
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9:24  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

 

 

هميشه اينگونه بوده است ، كسي را كه خيلي دو ست داری،

 زود از دست مي د هي.پيش از آنكه خوب نگا هش كني ، مثل

 پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود . فكر مي كردي

 مي تواني تا آخرين روزي كه زمين به دور خود مي چرخد و

 خورشيد از پشت كو هها سرك مي كشد،در كنارش با شي.

هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي ، هنوز بعضي

 از لبخند هاي خود را به او نشان نداده بودي.

 

هميشه اينگونه بوده است . كسي كه از ديدنش سير نشد ه اي

 زود از دنياي تو مي رود . و قتي به خودت مي آيي كه حتّي

ردّي از او در خيابان نيست. فكر مي كردي مي تواني با او به همه

 باغها سر بزني و خرده هاي نان را به مرغابي هاي تنها بد هي.

 هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تما شاي موجها مي رفتي.

 هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشك مي ريختي .

 

هميشه اينگونه بوده ا ست. وقتي دور و برت پر است از نيلوفرهاي

 پر پر و خوابهاي بي رويا و آينه هاي بي قاب، وقتي از هر روزي

 بيشتر به او نياز داري، ناباورانه او را در كنارت نمي بيني .

 فكر مي كردي دست در دست او خنده كنان به آن سوي نرده هاي

 آسمان خواهي رفت و دا منت را  از بوسه و نور پر خواهي كرد .

هنوز پيرا هن خوشبختي را كا ملا بر تن نكرده بودي .

 هنوز ترانه هاي عا شقي را تا آخر با او نخوانده بودي.

 

هميشه اينگونه بوده ا ست . او كه مي رود ، او كه براي هميشه

مي رود، آنقدر تنها مي شوي كه نام روزها را فراموش مي كني،

از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد .

 احساس مي كني  به درّه اي تهي از باران و درخت سقوط كر ده اي.

 احساس مي كني كلمات لال شده اند، پلها فرو ريخته اند ،

 كفشها پاره شده اند، د ستها يخ كرده اند و پروانه ها سو خته اند .

 

را ستي ! ا گر هنوز نرفته ا ست ‏، ا گر هنوز باد همه شمع هايت

 را خا موش نكرده ا ست ، ا گر هنوز مي تواني برايش يك

ا ستكان چاي بريزي و غزلي از حا فظ بخواني

 

                       قدر تك تك نفس هايش را بدان

 

 

و به فرشته اي كه مي خواهد او را از زمين به آسمان ببرد، بگو :

 تو را به صداي گنجشك ها و بوي خوش آرزو ها سوگند مي د هم ،

 

 

                                   او را از من مگير

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9:22  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

اربعین حسینی تسلیت باد

 

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...

 

 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

                                                    گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ...

                              

                                                    تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

                      

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ...

 

 عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

 

 

                                               گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... 

 

                                            راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

 

 

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ...

 

 عکس حــیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

 

 

                                              گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...

 

                                                  در بیابان بلا، تصویر یک ســقا کشید

 

 

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ...

  

 فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

 

 

                                         گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ...

 

                                         گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

 

 

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ...

 

 عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

 

                 

                     گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حســــــــین(ع) ...

  

                                  گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

ميلاد مولود كعبه و روز پدر بر همه مباركباد

 

يا علي گفتيم و عشق آغاز شد

 

 

دلا باید به هر دم یا علی گفت 

                    

                        نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

 

به صدق دل همیشه یاد او بود

 

                       به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت

 

دمی که روح در آدم دمیدند

    

                        ز جا برخاست آدم یا علی گفت

 

چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست

 

                        توسل جست و هر دم یا علی گفت

 

ز بطن حوت یونس گشت آزاد

    

                         ز بس در ظلمت یم یا علی گفت

 

عصا در دست موسی اژدها شد

 

                         کلیم آنجا مسلم یا علی گفت

 

نمی شد زنده جان مرده هرگز

 

                         یقین عیسی بن مریم یا علی گفت

 

رسول ا... شنید از پرده غیب

 

                          ندائی آمد آنهم یا علی گفت

 

نزول وحی چون فرمود سبحان

 

                          ملک در اولین دم یا علی گفت

 

علی در کعبه بر دوش پیامبر

 

                          قدم بنهاد و آن دم یا علی گفت

 

به فرقش کی اثر میکرد شمشیر

 

                          گمانم ابن ملجم یا علی گفت

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:25  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

به نام آفريننده غروب

 

تابه حال چند د فعه موقع اذان مغرب توي اون غروب قشنگ

 

و دلگير به نخل ها نگاه كردي ؟ اصلا ًتا حالا غروب به آسمون

 

نگاه  كردي ؟

                                                                 

من نگاه كرد م يه چيز خيلي ر‍ؤيايي د يد م

 

غروب كه مي شه نخل ها سر به آسمون مي برن و شا خه هاشون

 

روتكون  ميد ن انگار  دارن با خدا حرف مي زنن انگار دارن تسبيح خدا

 

رو به جا مي آرن وچقدر خالصانه اون رو حمد مي گن.

 

 

     راستي! ...      ما چي ...؟

 

ما كه انسانيم ... اشرف مخلوقات ... با اين همه نعمت چي؟ما چقدر

 

خدا رو تسبيح مي كنيم؟ اصلاً شده غروب موقع اذ ون سرتو ببري بالا

 

 بگي

 

    الهي شكر

 

 

 تا حالا چند تا غروب دل تو پر دادي به آسمون ؟

 

 اگه دادي كه خوش به  حال دل پاكت واگه ندادي بازم فرصت داري

 

 اون خيلي مهربونه مهربونتر از اوني كه تو فكرش رو بكني .

 

از همين غروب شروع كن وسايل كارت يه سجاده، يه وضوي خا لصا نه

 

با يه قلب صاف وصيقل داده .

 

پس بجنب تا د ير نشده فرصتي كه داري رو از دست نده.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 8:52  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

تقدیم به همه مادران

  

نه تو از خاک نيستی اين را همه آبها می دانند و بادها عمری است نام تو

 را به دشتها می گويند.تو اميزه ای از باران بهارين و ياسهايی. نه تو يک

دنيا عشق به اضافه صد دريا مهربانی و هزار دفتر ترانه عاشقانه ای...

نه چه می گويم؟ تو در ظرف اين کلمات نمی گنجی.حرفهايم در برابر

بزرگی تو به خوابی اشفته می مانند، به ارزوهای پريشان و خيالاتی مبهم!

 

مادر! چقدر اين کلمه را دوست دارم کلمه ای که فرشتگان بر زبانم

گذاشتند. چقدر تو را دوست دارم . اولين لبخند را بر لبان تو ديدم..

اولين نور را در چشمان تو..اولين گل را دستان تو خدا کی تو را افريد؟

وقتی که غزلهای عاشقانه را می سرود يا روزی که چهره مريم و فاطمه

را بر سينه سياره ای معصوم و زيبا نقاشی می کرد؟

  

اگر تو نبودی گلهای سرخ را تقديم چه کسی می کردم؟ اگر تو نبودی در

تلخی غربت سر بر شانه چه کسی می گذاشتم و در شبهای وحشت و

اندوه بر دامن چه کسی اشک می ريختم؟
من لبخند را به شوق ديدن تو اموختم..من مهربانی و عشق را به خاطر تو

دوست دارم! اگر تو نبودی من يک سنگ خارا بودم! يک خيمه تنها! يک

سکوت ممتد! يک ابر بی باران! يک چراغ شکسته! يک بهت بی پايان!

 

ای زيباترين افريده خدا!! اگر تو نبودی دنيا سرابی خسته بود در فراسوی

بيابان! اگر تو نبودی پروانه ها پر نمی گشودند و قناريها نمی خواندند و

خورشيدها پشت در های بسته معطل می ماندند!

 

خدا کجا تو را افريد؟ در کوهستان ازل يا کنار چشمه های ملکوت؟ روی 

دست فرشتگان يا روی ابرهای کال؟ می دانم وقتی کار افرينش تو به پايان

 رسيد خدا بر بلندترين بام هستی ايستاد و ستاره ها را يکی يکی به

 احترام تو روشن کرد.

 

 تا کی می توانم تو را بسرايم؟ تا وقتی که اخرين ستاره را بشمارم؟ يا

 وقتی همه درختان بار بگيرند؟

تا کی می توام تو را دوست داشته باشم؟ تا وقتی که بهشت ادامه دارد؟

يا  وقتی همه کبوتران به هوای تو بال می زنند؟
تا کی می توانم در اغوش مهربان تو بگريم؟ تا وقتی که نهالی ترد و

 شکننده ام؟ يا وقتی سنگين ترين برفها روی سرم نشسته است؟

 

 در پيچ و خم سفيد گيسوان تو ردپای کودکی من پيداست دستهای تو

هنوز بوی لالايی می دهند بوی عشق بوی خوب شکفتن بوی گريه های

گاه و بی گاه من برای سرودن تو واژه های تازهای بايد به دنيا بيايند  واژه

هايی که هيچ کس نشنيده باشد. واژه هايی که هيچ شاعری در دفترش

 ننوشته باشد.

 

دستهای تو زيباترین مکان برای سکونت بوسه های من است و پاهای تو

بهترين دليل که هيچ گاه با جاده ها قهر نکنم. به من بگو از کدام راه زودتر

می توانم به تو برسم؟

 

ای زيباترین فرشته عالم! ای همه بهشت فدای تو! ای همه سرنوشتها در

خطوط  پيشانی ات پنهان! ای از رودخانه عشق جاری تر! ای بکرترين

مضمون برای ترانه انسان! ای شميم رويا در روستای کودکی! ای نسيم

مهر در شهر جوانی! ای مادر روزهای لبخند! ای چون شعرهای نانوشته

 خداوند! تمام سلامهای جهان برای ستايش تو کم است.

 

تو از لبخندهايی که در قيامت جلوه خواهند کرد دلنشين تری! تو از سياره

هايی که از ازل تا به امروز به دور عشق می گردند عاشق تری!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 8:47  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

و خداوند عشق را آفرید

و اما عشق...

 

من اميدوار بودنت را كه چون كوه مي ماند ستايش كردم ...

 

وقتي در نجوايت پناه بردم همه روزها به صدايت گوش مي سپردم...

 

تو براي من رنگين كمان زندگي را آوردي...

 

عزيزم با همه قلبم دوستت دارم...

 

 

 

چند گاهي است كه با تو آشنا شده ام... و آن لحظه بود كه عشق

 

 گمشده خويش را يافتم... و آن دم بود كه باران عشق برايم معناي

 

ديگري پيدا  كرد .

 

شايد تو همان عشق كودكي باشي كه در سبزينه خاطراتم نهفته

 

 بودي، شايد هم آن سيب سرخ... اكنون رنگين كمان  هفت رنگ برايم

 

هفتاد رنگ دارد... و شايد هم به همين سادگي از پس  تاريكي ها

 

 بيرون آمدم... و اين آرامشي بود در ميان غوغا... شايد تو يكي از

 

 خاطرات شيرين، نه آن ستاره يلدا باشي، يا آن روزهاي گمشده.

 

 تو آن عشق ابدي هستي كه در خانه اميد دلم جا باز كردي، مي دانم

 

 كه با تو مي توان نيمه تاريك يك سر نوشت روشن را ديد... و تو به

 

 من فهماندي كه تعبير يك رويا در دست سرنوشت است... و آن زمان

 

 بود كه ديگر سايه هاي ترديد برايم معنا نداشت، و جاي آن حقايق

 

 شيرين برايم بهترين معنا بود... تو به من آموختي كه در آينه شكسته

 

 هم مي توان نگاهي در آينه داشت... هميشه فكر مي كردم خانه

 

عشق  در دشت آرزوهاست... اما تو گفتي بوي خوش زندگي در روياي

 

واقعي  است ; و اين را يقين دارم كه تو برايم تولدي ديگر بودي... نيمه

 

 تاريك يك زندگي، با تو  سفري داشتم به رويا... و تو هر روز برايم

 

 سبزتر  مي شوي...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:45  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

بهار

 

شمع ها را بياوريد، بابونه ها و بنفشه هارا

 

خبر كنيد،به هر كوچه گلداني پر از گلهاي تازه

 

عشق بدهيد، احوال همه دستها را بپرسيد،همه

 

نگاهها رادوست داشته باشيد، هيچ دلي رااز خود

 

مرانيد، به هيچ پرستويي اخم نكنيد،سري به

 

احساسهاي زخمي بزنيد،به همسايه تان كمي نان و

 

آسمان هديه كنيد، آنگاه به ايوان بياييد و به

 

 بهار درود بفرستيد.

   

درود بر بهار كه هزار بار از روياي جواني من

 

زيباتر است. درود بر غنچه هاي سرخ گمشده اي 

 

كه در خيابانهاي فروردين پيدا مي شوند.

 

درود بر بهار كه هيچ كس را فراموش نمي كند.

 

چه انبوه درختان ستبر پر هياهو را و چه تكدرخت

 

خشك دور افتاده را، چه قصر هاي طغيانگرمغرور

 

را و چه خانه هاي كاهگلي ساده را.

 

درود بر بهار كه همه جا را سبز مي كند، هم

 

كوهپايه اي ناشناس در آن سوي نصف النهار را

 

و هم بشقاب كوچك سفره هفت سين مرا.

  

آينه ها را ببوسيد. براي فاخته ها نامه بنوسيد.

 

براي كوير ها ترانه دريا بخوانيد. از پنجره

 

هاي مشكافه به آهوان نگاه كنيد. لاله ها را

 

بهتر ازنقشهاي ماني بر ديوار غارهاي نخستين 

  

بشناسيد. از آسمان بپرسيدستاره ها كي مثل

 

كندو هاي عسل شيرين مي شوند و خورشيد كي

 

آرزوهاي ما را سبز مي كند. آنگاه به ايوان

 

بياييد و به بهار درود بفرستيد.

 

درود بر بهار در لحظه اي كه بر معبر گلهاي سوري

 

و مينا مي گذرد.

 

درود بر بارانهايي كه بر بام عطش فرود مي آيند.

 

درود بر اشكهايي كه هيچ گاه زاده نمي شوند.

 

درود بر آن شكوفه تنها كه نمي گذارد افسانه

 

هستي به پايان برسد.

 

درود بر سپيده اي كه پيامبر نگاه توست.

 

درود بر تو كه در هنگامه شور انگيز شكفتن از

 

هر چه بهار سبزتري.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 8:43  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

سال نو مبارک

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:34  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

تولد

  

14 آذر ماه سالروز ميلاد پر خير و بركت من بر همگان مباركباد

 

من 23 ساله شدم

 

 

             

               براي روز ميلاد تن من،
                     نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
                            به رسم عادت ديرينه حتي،
                                    برايم جام سرمستي بنوشي
                                           براي روز ميلادم اگر تو، 
                                                به فکر هديه اي ارزنده هستي
                                                    منو با خود ببر تا اوج خواستن، 
                                                          بگو با من که با من زنده هستي
                                                       که من بي تو نه آغازم نه پايان، 
                                                 تويي آغاز روز بودن من
                                          نذار پايان اين احساس شيرين،
                                    بشه بي تو غم فرسودن من
                            نمي خوام از گلهاي سرخابي،
                     برايم تاج خوشبختي بياري 
                به ارزشهاي ايثار محبت،
                     به پايم اشک خوشحالي بباري
                            بذار از داغي دستهاي تنها،
                                    بگيره هرم گرما بستر من
                                             بذار با تو بسوزه جسم خستم، 
                                                  ببيني آتش و خاکستر من
                                                      اي تنها نياز زنده موندن، 
                                                          بکش دست نوازش بر سر من 
                                                        به تن کن پيرهني رنگ محبت، 
                                                اگه خواستي بيايي ديدن من
                                          که من بي تو نه آغازم نه پايان،
                                تويي آغاز روز بودن من
                        نذار پايان اين احساس شيرين،
                بشه بي تو غم فرسودن من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:31  توسط شاعر هزار و يك شب_سارینا  | 

مطالب قدیمی‌تر